امروز صبح طبق برنامه ی این یکی دوهفته بازم رفتم 1 و همه چی تا الان اوکیه...
اگه شکم درد نمیگیرفتم بیشتر میموندم، اونجا بودن رو دوست دارم، مخصوصا وقتی خودمون چهار پنج تا اونجاییم:)
به بچه ها اویزون شدم که دیگه نودل خوردن بسه بریم چیپس بخریم با ماست موسیر که اوردم بخوریم:> اونام ک ازخداخواسته قبول کردن و ب رو فرستادیم رفت خرید و اورد خوردیم.
میم قبول نکرد با ما چیزی بخوره:/ گفت من فقط با دوستای صمیمیم شاید بتونم یه چیپسو تقسیم کنم.. چطوری میتونین همه باهم از ی ظرف ماست بخورین؟! اسکله دختره.. خب ما که دهن نمیزنیم:/ اخرشم قبول نکرد بیاد پیشمون بشینه -.- انگار از دماغ فیل افتاده:/ ولی خب بازم دوسش دارم، از استایلش خوشم میاد، حرف زدنشم باحاله،هردفعه میبینمش تو چشام خیرس:/ کلا دوحالت داره، یا ازم متنفره، یا اونم میخواد دوست بشیم، که من فکر میکنم اولی درست باشه، ولی ازونجایی ک فک کنم هم سنیم، سعی میکنم بیشتر سعی کنم ک باهم دوست بشیم:
موقع ظرف شستن ف بهم گفت چند وقته اومدی؟! گفتم یه هفته ای میشه... گفت عه پس چرا انقدر حس میکنم باهات نزدیکم؟!
برا خودمم عجیبه، من هیچوقت انقدر زود باکسی دوست نمیشدم، انقدر راحت و بی پرده حرف نمیزدم، بخصوص با کسایی که تازه شناختم، اسم و قیافه ها خیلی سریع از یادم میرفتن،توی جمعی که همسنم نبودن خیلی عجیب رفتار میکردم، با ادمای بزرگتر از خودم که اصلا حتی حرف هم نمیتونستم بزنم... امسال واقعا تغییر کردم،از بی افا و کراشا و درگذشته ها و نیومده های بچه ها خبردارم و تو ذهنم مونده... و خب خوشحالم از تغییرم. چون هیچوقت فکر نمیکردم بتونم جایی بجز اینجا و بین اون سه نفر بخصوص "خودم" باشم:)
سین و من امروز از خنده پاااره شدیم. ازون مودا که به چرت ترین چیزای دور و برت میخندی و نمیتونی توضیح بدی دقیقا فازت چیه:)
دلم برا اون روزامون تنگ شده بود واقعا.
جدیدا زیادی با بچه ها ارتباط فیزیکی برقرار میکنم. مخصوصا ب... ب اصلا کنارم امنیت نداره. یهو یچیز بشه خندم بگیره محکم میکوبونم رو پاهاش.
موقع برگشتن یهو دیدم ح داره میاد، دختر خیلی باحالیه، اگه پیشت باشه حوصلت سر نمیره، مه هم همینطور...
روز اول ک رفتم، به محض دیدن یا و کاف اینطوری بودم که؛ عاو... احتمالا اینجا قراره پاتوق چنتا در و داف و بی افاشون باشه... ولی خب هیچکدومشون تو این بندا نیستن، اتفاقا اونایی تو اون خط بودن ک اصن به قیافشون نمیومد:/
خودمو برا قضاوت کردن سریعشون نمیبخشم...منی که هی میگم نباید مردمو از قیافشون قضاوت کرد همونکارو کردم:( کاشکی دیگه انجامش ندم...
و کاشکی هممون آخرش موفق بشیم...دلم میخواد جمعمون خراب نشه:(
برچسب:
نویسنده: کارن حیدریان